شخصی

شگردها

سلام

اومدم یک پست بزارم فقط حرف دلمو توش بزنم

 بی معرفت دلم برات تنگ شده میفهمی؟

میفهمی چی به روز دلم اوردی؟

بس نیس؟بس نیس؟

من که برام بسه

خسته شدم

از دلم از خودم

از نبود تو از فاصله از فراق

از تنها چیزی که خسته نشدم تویی و اومدن تو

بیا دیگه......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 14:33  توسط محمد عابدی  | 

با دستانی که محکوم به نوشتنند

تنهاییم ،دلتنگیم

و سکوت سرد فاصله ها را

برایت نقاشی کنم

کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد

تا می توانستم از دلتنگی هایم

با همان رنگ برایت بوم بسازم

کاش می توانستی شب هنگام

با بالهای شیشه ای خیالت

تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی

دستانم را بگیری

و تا ته زمان با من سخن گویی

کاش می دانستی هر شب

در تکرار لحظه ها

خسته از سکوتی بی انتها

با ماه ، با ستاره از تو می گویم

کاش می دانستی در نبودن هایت

 به جای تو،

برای شب بو ها

قاصدکها

و یاس های دلتنگ حیاط

شعر می خوانم

در انتظارت می مانم

تا یخ های زمان ذوب شود

تا پرستوها به پرواز در آیند

پس فعلاً محکومم

و محکوم یعنی دلباخته 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 14:26  توسط محمد عابدی  | 

هر گاه صدای جديدی سلام ميكند تپش قلب می گيرم

من ديگر كشش خدا حافظی ندارم

..!!مرا ببخش كه جواب سلامت را نمی دهم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 14:21  توسط محمد عابدی  | 

سکوت میکنم و عشق در دلم جاریست

که این شگفت ترین نوع خویشتن داریست

تمام روز اگر بی تفاوتم اما

شبم قرین شکنجه دچار بیداریست

رها کن آنچه شنیده ای و دیده ای

هرچیز جز من و تو عشق من و تو

تکراریست...

مرا ببخش بدی کرده ام به تو گاهی

کمال عشق،جنون است و دیگر آزاریست

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

مرا ببخش اگر نفسم سرد و زرد و زنگاریست

بهشت من به نسیم تبسمی دریاب

جهان(جهنم)مارا که غرق بیزاریست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 14:17  توسط محمد عابدی  | 

من به خیال با تو بودن نیز قانعم...
پس خیالت را از من نگیر
که خیالت مهربان ترین
تصویر دنیاست [تصویر:  83989527885844014132.jpg]
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 14:13  توسط محمد عابدی  | 

روزهای تلخ

   

این روزها که می گذرد تنهاتر می شوم

انگار

منتظر می شوم

دل دل می کنم

دلتنگ می شوم

و

بیقرار می گردم

می گردم در پی گمشده ای که با من هست و نیست

این روزها

عاشق می شوم بی دلیل بی دلیل

دوستش می  دارم بی آنکه دوستم بدارد

بی دلیل بی دلیل

این روزها چه هوایی دارم

این روزها که روزهای تنهاییست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 0:16  توسط محمد عابدی  | 

باز هم بر روی دیوار کلبه ام خط خطی کردم ...

امشب هوس طعم لبهای تو را کرده ام

امشب هوس عشق تو را کرده ام

هم نفس این شبهای من

دود سیگاریست که دیگر کلیشه ای شده است ...


پی نوشت:

دوباره آمدم ... هستم ... خواهم ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 0:7  توسط محمد عابدی  | 


صبر کن! ... چمدانت را نبند ... اندکی نگاه ترک خرده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد، کفش های سرنوشتت را به پا کن ، من کنار در ایستاده ام. برایت پیاله ی آب در سینی آماده کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباری است برای کلمه ها ، بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های ناپیدا برو، جاده، همان جاده ی است که هیچ گاه بازگشتی ندارد ... من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 23:58  توسط محمد عابدی  | 

قسمتی از تنم. . .

وطنم. . .

لرزید /

قسمتی از دلم. . .

ایرانم. . .

مٌردـ . . /

آذرم به خون نشستـ . . .

آذرم به خون تپیدـ. . /


هموطن آذریم تسلیتــ . . /


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 14:19  توسط محمد عابدی  | 

نیمه گمشده این شتره هم پیدا شد، نیمه گمشده من نمیدونم تو کدوم

جهنم دره ای داره ول می گرده که پیداش نیس!






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 14:19  توسط محمد عابدی  | 

عددتو بگو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 14:18  توسط محمد عابدی  | 

پس حرف دلــت را به او بگــو

وقتــی سکوت خــدا را در برابر راز ُ نیــازت دیدی


نگــو خـدا با مــن قهر است...


او به تمـام کـائنات فرمــان سکوت داده


تــا حرف دلـــت را بشـــنود...


پس حرف دلــت را به او بگــو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 14:15  توسط محمد عابدی  | 

ساخت چین...!!!

 اینجا سرزمینی است که:

 

 پشت دوستت دارم هایش هم نوشته

 

    ساخت چین...!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 14:1  توسط محمد عابدی  | 

هیچکس تنها نیست...!!

به کجا می نگری؟!

 


زندگی ثانیه ایست!!

 


وسعت ثانیه را می فهمی؟!

 


هیچکس تنها نیست...!!



    ما خدا را داریم...!!
    

                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 14:0  توسط محمد عابدی  | 

ابجي

يكي يكيدا باهم نداشتم/نه نامردا برنگشتن/داداشي اخرين كبوترم خيلي كوچولو بود بزرگش كردم كلي وابستش شدم وقتي پريد 1هفته مريض شدم(به ياد تو ابجي مهتاب77)
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 23:22  توسط محمد عابدی  | 

آغاز بی پایان

بنشین در کنارم ، دستهایت را بگذار در دستهایم ،نگاه کن به چشمهایم
نگاه کن
بیشتر نگاه کن ….
با تمام وجود دوستت دارم
با تمام وجود تو را میپرستم
من که تنها تو را دارم ، جز تو کسی را نمیخواهم
دلت هوای آغوشم کرده ؟ بیا که من خیلی وقت است دلم به هوای دیدنت بهانه آغوشت را کرده!
احساس پر از عشق ، همین است آرامش ، همان آرامشی که از تو میخواستم ، همان رویایی که همیشه آرزو میکردم
با تمام وجود حس میکنم تو فقط مال منی
این سکوت است که آمده تا تنها صدای تپشهای قلب هم را بشنویم، تا آرامتر شویم…
امروز روز من و تو است مثل روزهای دیگر که روز ماست
روزهای با هم بودن مقدس است ، هر روز ما روز عشق است!
روز به هم رسیدن ،روزی که با تمام وجود خوشبختی را حس کردم ،و شب و روز شکر میکردم او را که تو را به من داد
تو را دارم ، برای همیشه ای همنفسی که با تو نفس میکشم جان میگیریم و عاشقانه زندگی میکنم
عاشق زندگی ام ،چون زندگی من تویی عاشقم ، عاشق عشقم چون عشق من تویی
عاشق باران زیرا در زیر باران یا با تو هستم یا به یاد تو
عاشق غروبم چون آتش عشقت را در دلم شعله ور میکند ،آرزوهایم را زیباتر میکند
عاشق همه روزها ، ساعتها و لحظه های زندگیم چون تو را دارم عزیزم
عزیزمی ، عشقمی ،هستی منی ، الهی من فدای خنده هایت ، اشکهایت ، نگاه مهربانت ، حرفهایت شوم
بیا در آغوشم ، هیچگاه از کنار من نرو ،هیچگاه دستهایت را جدا نکن از دستهایم ، همیشه بمان تا من نیز زندگی کنم به عشق بودنت !
به عشق بودنت سالیان سال زندگی کردن را دوست دارم ، دلم نمیخواهد هیچگاه بمیرم ، عاشق تو بودن را دوست دارم
لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا به اوج عشق برسیم ، تا بگویم به تو که لباهایت به شیرینی روزهای زیبای زندگیست ، آغوشت آخرین سرپناهم در لحظه های عاشقیست!
بیشتر نگاهم کن ، که نگاهت مرا دیوانه میکند ، بگذار من دیوانه ، دیوانه شوم ، از اینکه با توام همان مجنون قصه ها شوم
بیشتر نگاهم کن… همیشه در کنارم بمان عشق من…



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:26  توسط محمد عابدی  | 

دلم تنگه برات

عزیزم دلم گرفته
دلم برایت تنگ شده
دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم
دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم
آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم
عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم
کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد
کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت
هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم
هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم
کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی
کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و هیچگاه نیز به پایان نمیرسید
به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ، من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم
اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ، تو هم دلت برایم تنگ شده؟
هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز برای دیدنم لحظه شماری میکنی؟
هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟
طاقت دوری تو را ندارم عشق من ، مگر من جز تو چه کسی را دارم ، تو را دارم که دنیای منی
خدایا این دنیای زیبا را از من نگیر
دلم برای دنیایم تنگ شده دنیای من
دلم گرفته ای دنیای من
راستی خیلی میترسم! میترسم تو را از دست بدهم …
میترسم دوباره تنها شوم ، دوباره همسفر غمها شوم
بیا در کنارم تا آرام شوم ، بیا در کنارم تا دوباره خوشحال شوم
بیا در کنارم تا دوباره دنیای زیبای خودم را از نزدیک ببینم
عزیزم خیلی دلم برایت تنگ شده …
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:19  توسط محمد عابدی  | 

..........

هی هی هی تو که داری میری تنهام میذاری نگو از درد دلم خبرنداری تو که یه روز گفتی برات میمیرم حالا امروز میبینم دوستم نداری 

هی هی هی منو باش که به عشقت گفتم آسمونی می گفتم معنی احساس رو میدونی ترانه پشت ترانه گریه کردم تو دلیل گریه هام برای جونی 

هی هی هی از همه دنیا برام یه حسی مونده حسی که قلب منوزده سوزونده بیا بردارو ببر خاطره هاتو توی قلب من نذار جای پای تو

هی هی هی تو که داری  میری تنهام میذاری نگو از درد دلم خبر نداری تو ازم ساده گذشتی خیلی آسون منو تنها جا گذاشتی زیر بارون

www.pix2pix.org

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 23:51  توسط محمد عابدی  | 

دوست داشتم

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 16:35  توسط محمد عابدی  | 

امشب

امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد . این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه ! و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من ...

کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!! اگر قسمت تو باشد ٬ برمی گردد و گرنه ..... بدان که از اول قسمت تو نبوده است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 16:30  توسط محمد عابدی  | 

نگاه

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:49  توسط محمد عابدی  | 

دلم

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم

www.pix2pix.org

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:41  توسط محمد عابدی  | 

گفتی


گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

www.pix2pix.org
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:38  توسط محمد عابدی  | 

من


من از کجاي تو شروع شدم در امتداد لحظه اي که امتداد تو بود از درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم چون حوا که از دنده ي آدم بيرون آمد خودم را تنها يافتم ميان فاصله اي از خودم، تا سايه هاي تو *** غم هايم آشنا با من نفس مي کشند با حادثه هاي معمول از حوادث عبور مي کنند از فضاهاي رنگي به جستجوي بيرنگي آهنگ بي صداي بودن، بودم يا طنين ترانه اي در دور *** کلاه تو بزرگ بود و پر سايه و من و سبزهاي کوچک، در انتظار نور سوار بر خيالات خودم بودم که بادي وزيد و پلکهايم در افق گم شد با سکوت *** در چشمانت سؤالي بود نوري که از مردمکهايت مي ريخت پريدن پرنده اي از ميان پلکهايت در چشمانت سوال... و من که بي تفاوت از کنارت عبور کردم
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:36  توسط محمد عابدی  | 

اگر........

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:30  توسط محمد عابدی  | 

برام دعا کن

برام دعا کن عشق من ، همین روزها بمیرم
آخه دارم از رفتنت ، بدجوری گر می گیرم
دعا کنم که این نفس ، تموم شه تا سپیده
کسی نفهمه عاشقت ، چی تا سحر کشیده

این آخرین باره عزیز ، دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری می ری ، به من نگو بمون ، نمیر
تو می ری و یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز
من باغ سوخته ام نازنین ، باشه برو با من نسوز

اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده
بدون که زیر خاکستر ، حس نگاتو برده
گریه نکن برای من ، قسمت ما همینه
دستامو محکم تر بگیر ، لحظه ی آخرینه
لحظه ی آخرینه

این آخرین باره عزیز ، دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری می ری ، به من نگو بمون ، نمیر
تو می ری و یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز
من باغ سوخته ام نازنین ، باشه برو با من نسوز

این آخرین باره عزیز ، دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری می ری ، به من نگو بمون ، نمیر
تو می ری و یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز
من باغ سوخته ام نازنین ، باشه برو با من نسوز

برام دعا کن عشق من
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 0:21  توسط محمد عابدی  | 

به تو مدیونم

واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه ی چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم ، شکستی حرمت شب و من و ماه
به تو مدیونم ، کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم
به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ، حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم

به تو مدیونم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 0:6  توسط محمد عابدی  | 

آغوش تو

منو تو آغوشت بگیر خدا ، می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شب هامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری

توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور

وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی ، کلی حرف های دروغ بود
توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان
این ها رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل ، نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقت رو پس کی شنفته
تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ
این که می گن می شکنی ، رنجم می دی ، بگو کی گفته

توی آغوش تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیر دست غم ها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام
واسه موندن دیگه با بها بهانه ام
توی آغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرف های زرد اثری نیست
نمی بینی کسی از هراس نونش
جلوی حرف ناصواب بنده زبونش

توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور

توی آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش

توی آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش

توی آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش تو ، آغوش

توی آغوش تو
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 0:2  توسط محمد عابدی  | 

ساعت 25 شب

سرده نگاه آینه
تو چشم یخ بسته من
آوازخون لعنتی
یه حرف تازه تر بزن

بخون از اتفاق نو
از تیتر روزنامه عصر
بسته دیگه خوندن ِ از
گدا و شاهزاده تو قصر

قافیه های افتضاح
ترانه ها بی آبرو
بخون شاید با خوندت
تاریخمون شِه زیرو رو

وعده های بی سرو ته
دوست دارم های دروغ
پرسه تو کوچه های هر
تو پایتخت بی فروغ

میگی میاد، اونی که رفت
از پس روزای سیاه
ساعت بیست و پنج شب!
روز سی و دوم ماه!

بخون برای شاعری
که مرگشو کسی ندید
برای اون پرنده ای
که بی ترانه پر کشید

واسه شناسنامه ای
که منتظر یه اسم شده
بخون واسه صداقتی
که این روزا طلسم شده

صدای اره برقیا
توی گوش درختا بود
کلاغ قصه رو بازم
کسی به خونش نرسوند

تا کی می خوای امید بدی
بگی قشنگه انتظار
یه حرف تازه تر بزنه
واسه دلای بیقرار


میگی میاد، اونی که رفت
از پس روزای سیاه
ساعت بیست و پنج شب!
روز سی و دوم ماه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 22:41  توسط محمد عابدی  | 

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست...

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق موند

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی

که از این زندگی خستم

کنارت، اونقدر آرومم،که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار ،تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی

و این قصه تموم میشه
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 22:42  توسط محمد عابدی  | 

مطالب قدیمی‌تر